۱۰:۴۹ ق.ظ ۱۳۹۶-۰۴-۲۸

نگاهي به مجموعه داستان كوتاه طنز به همين نام

رحمت دراکولا

نكته ديگري كه بايد گفت آن كه در برخي موارد، پايان داستان رها شده است. چنان كه نويسنده از جايي به بعد، روايت را رها مي كند و عملاً به خواننده مي گويد:"خودت كه ديگر بقيه اش را مي داني!"

نویسنده:

راه راه: یکی از کتابهای نشر آموت درسال ۱۳۹۳ همین کتاب رحمت دراکولا، نوشته خانم جمیله مزدستان است که می توانید ده داستان کوتاه طنز آن را با خانواده بخوانید! گفتیم “باخانواده” چون این روزها حتی در خلوت هم نمی توان سراغ برخی نوشته های مثلاً طنز رفت چه رسد به آنکه بتوان آن را به خانه بُرد.

با نگاهی کلی به داستانهای این کتاب می توان گفت که قلم خانم مزدستان، روان، خودمانی و شیرین است و صدالبته به اندازه ای که باید، از ایده های نو و خلاقیت های داستانی برخوردار است. چنانچه در تک تک داستانهای این کتاب می بینیم. اما در برخی موارد، امکان و عرصه ای که بتوان ایده یا سوژه مورد نظر داستان را پرورده تر و شکیل تر ارائه کرد وجود دارد. این نکته، بخصوص در تصویرسازی های داستانی که خواننده را به بطن روایت می برد، نمود بیشتری می یابد. به معنی دیگر، شروع داستان ها و جذب مخاطب به خوبی انجام می گیرد اما در گام بعدی و هنگامی که باید خواننده با راوی همراه شود و به میانه رویداد داستان کشیده شود، برای لحظاتی ارتباط وی قطع و وصل شده و آنطور که باید، با جریان رویداد همراه نمی شود. همین همراه نشدن، وقتی اشکالی جدی به نظر می رسد که زمان گره گشایی یا ضربه نهایی داستان فرا می رسد و خواننده باید کاملاً با روایت همراه باشد تا تمام شیرینی گره گشایی را بچشد.

نکته دیگری که باید گفت آن که در برخی موارد، پایان داستان رها شده است. چنان که نویسنده از جایی به بعد، روایت را رها می کند و عملاً به خواننده می گوید:”خودت که دیگر بقیه اش را می دانی!” در حالی که بخصوص در داستان های طنز، چیزی که بیشتر از گره گشایی و یا ضربه نهایی داستان برای خواننده لذت بخش است، تطبیق حدس و گمان وی با آن چیزی است که نویسنده یا راوی رقم زده است. به نوعی لذت دریافت تایید از نویسنده برای حدس درستی که زده است.

برای آشنایی بیشتر و بدون اینکه داستانها را لو بدهیم، نگاهی گذرا به “رحمت دراکولا” خواهیم داشت:

در داستان “یکی از میان ما”، خواننده با کمال میل تا پایان داستان همراه روایت می رود تا بداند که آیا اتفاقی که به نظر عجیب یا غیرممکن می رسد، بالاخره روی می دهد یا نه؟! اما وقتی تکلیف پاسخ این سوال معلوم می شود، عکس العمل راوی و جعفربنزینی – و احتمالاً بقیه همکاران آنها که خبر را می شنوند – چندان مورد انتظار و طبیعی نیست. عصبانیت، پرخاش، طلبکاری یا حتی افسوس برای کاری که کرده اند و حالا نادیده گرفته شده، از عکس العمل های طبیعی مورد انتظار خواننده بود که محقق نمی شود.

داستان “کمپ ترک اعتیاد” ساختار درست و روایتی روان دارد. تنها نکته ای که بهتر بود در آن لحاظ می شد تذکر درونی یا بیرونی برای لجبازی “اسد” و روی آوردن دوباره وی به اعتیاد، است. این تذکر، که می توانست صدای وجدان وی باشد، علاوه بر آنکه به خواننده یادآوری می کند “لجبازی در هر صورت غلط است” می تواند از اینکه حق را به اسد بدهیم جلوگیری کند گرچه طرف وی نیز محق نیست اما این، دلیل نمی شود که اسد در لجبازی و روی آوردن دوباره به اعتیاد محق باشد.

داستان “میمهانانی از فضا”، در اوایل، خنده دار و بامزه به نظر می رسد اما در میانه های داستان دیگر دلیل اصلی روایت از بین می رود و برای خواننده، اتفاقات منطقی نیستند لذا بیش از آنکه بخندد، حرص می خورد یا داستان را رها می کند. داستان “همه فدای یکی” هم به شکلی دیگر از همین دشواری برخوردار است و آنگونه که باید خواننده را با خود همراه نمی سازد.

دو داستان “نیک فرجام” و “بچه غول” خیلی خوب از آب درآمده اند. در هردو نیز روایت و فضاسازی مانند فیلم های سینمایی کمدی انجام شده است. در نیک فرجام، داستان، به گونه وارونه و خلاف انتظار خواننده پایان می یابد و در بچه غول نیز، پاسخ معما از جایی می رسد که هیچ انتظارش را نداشته ایم.

“گروگانگیری خانم طلاچی” گرچه طنز کمی در درونمایه خود دارد اما خواننده دوست دارد تا پایان آن را بخواند و از فرجام قهرمان داستان و دلیل کارش خبردار شود. شاید هم به نظر می رسد که اصل داستان چیز دیگری است و مثل یکی – دو داستان قبل، در قضاوت اولیه اشتباهی رخ داده و اصلاً اتفاق دیگری روی داده است.

داستان “روزگار یک نویسنده” یک نقد اجتماعی قابل قبول است گرچه طنز کمی دارد و استفاده از موقعیت “خواب دیدن” چندان تازه و نوآورانه نیست. داستان “روزی که دیده شدم” نیز همینطور است اما با قالبی بهتر و رَوَندی جذاب تر که خنده بیشتری را بر لبهای خواننده می نشاند.

داستان آخر که نام مجموعه نیز برگرفته از آن است، درونمایه ای شبیه “میهمانانی از فضا” و “همه فدای یکی” دارد و داستان سریال طنز “مرد هزارچهره” ساخته مهران مدیری را به ذهن خواننده حرفه ای متبادر می سازد. گرچه استفاده از “بزن و بکوب” و “بزرگ شدن” ناگهانی و بی دلیل یک مسئله خیلی کوچک، می تواند در کنار طنز درونی، تلخی یک پیام واقعیت مند را برای خواننده به ارمغان آورد.

در مجموع و همانگونه که ابتدای سخن، بیان شد، خانم مزدسِتان توانایی و مهارت تبدیل شدن به نویسنده ای حرفه ای و دوست داشتنی را دارند و امیدواریم کارهای جدیدتر و خواندنی تری از این نویسنده طنز، ببینیم و بخوانیم.

 

 

 

    عمه ی مهدیار
    شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۶

    خیلی عالی بود