۱۱:۳۶ ق.ظ ۱۳۹۶-۰۸-۲۱

#روز دوم

نیروهای نظامی؛ پلیس یا مافیا؟

حدود هفت کیلومتری مرز پیاده می شویم، اتوبوس ها از این جلوتر نمی توانند بروند و هفت خوان بازرسی ویزا، آن طور که افسر انتظامی بلندگو به دست می گوید، با هفت گیت و هر گیت سه راه بند در انتظار ماست.

راه راه: شب قبل علیرضا سرش را روی پای من گذاشته و خوابیده بود، اما صبح که با صدای حسین، بیدار می شوم ، محمد را کنار خودم می بینم! من و محمد آخرین نفرات اتوبوس هستیم که برای نماز بیدار شده ایم، تا نماز را بخوانیم، اتوبوس حرکت می کند و خودم را به اتوبوس در حال حرکت می رسانم. بچه ها که تازه از خواب بیدار شده اند، به اسم بین الطلوعین اجازه خواب به بقیه نمی دهند، اما کم کم خواب بر همه غلبه می کند.

چند ساعتی گذشته که دوباره با صدای حسین ولی این بار در حالی که صبحانه آخر اتوبوس را به علیرضا داده و با او حرف می زند، بیدار می شوم. صبحانه پنیر پاکتی ای است که برای باز کردنش راهی جز دندان پیدا نمی کنیم. صبحانه را خورده و دوباره جمعمان قوت می گیرد، اما بیکاری در اتوبوس که حوصله همه را سربرده است، عامل شروع مافیای دیگری می شود. شانس که همچنان روی خوبش را به من دارد، قصد ندارد چیزی جز دکتر و کاراگاه را نصیب من کند، بچه ها که این نقش های پی در پی برایشان قابل باور نیست، من را متهم به شناختن کاغذها می کنند، اما سهم من از برداشتن آخرین کاغذ هم دکتر می شود. بر اثر بعضی اتفاقات در دو بازی آخر، دوباره بحث قدیمی دروغ در مافیا داغ شده و جای بازی را می گیرد.
ترافیک به سمت مهران زیاد است و ما که اهل بیکار نشستن نیستیم، بازی های مختلف را به رای می گذاریم، سرنخ، برنده قطعی این انتخابات با آرای بالا است. انگار همه برکت مسیر به من رسیده است، اینجا هم من و مهدی که در مقایسه با دیگر تیم ها شناخت کمتری به یکدیگر داریم، بقیه را با تک و صفرهایشان شیش تایی می کنیم، جدا از امتیازهایی که به خاطر خطا از ما حذف شد.
بعد از یک ترافیک طولانی به مهران نزدیک می شویم، دیدن پاکینگ ها در زمین های خالی، یاد کره گرفتن های دولت از آب و عدم مسئولیت پذیری در قبال هزینه دریافت شده را زنده می کند و جاده های کم عرض نزدیک مهران بر داغی این بحث می افزاید. در ورودی شهر نیروی انتظامی ماشین های سنگین را راهی کمربندی شهر می کند. ابتدای کمربندی از اتوبوس پیدا شده و سوار اتوبوس های شرکت واحد که آن جا هستند می شویم، قیمت ۲هزار تومانی کرایه اتوبوس برای مسیری که بعید است در حالت عادی به یکچهارم این قیمت برسد، توجه من را به خودش جلب می کند. اربعین است دیگر، بعضیها عاشق آن هستند و بعضیا هم کاسب آن.
حدود هفت کیلومتری مرز پیاده می شویم، اتوبوس ها از این جلوتر نمی توانند بروند و هفت خوان بازرسی ویزا، آن طور که افسر انتظامی بلندگو به دست می گوید، با هفت گیت و هر گیت سه راه بند در انتظار ماست. اصرار نیروی انتظامی به حضور مردم در جاده سمت راست، جمعیت را در فضای کمی متراکم کرده است و این تراکم، جمعیت را عصبانی کرده است. من که به مافیا بودن دولت شک کرده ام حرفی می زنم، پیرمردی به من چیزی می گوید، گویا او به این قضیه ایمان دارد.
گذرنامه ها نرسیده و بچه هایی که زودتر رسیده اند، در سوله ای سمت چپ مسیر برای استراحت و انتظار توقف کرده اند. می خواهیم به جمع آن ها اضافه شویم، اما زنجیره انسانی نیروی انتظامی مانع رفتن ما به سمت چپ جاده می شود، هر چه برایشان توضیح می دهیم، اهمیت نمی دهند، از علت وجود موکب های سمت چپ جاده می پرسیم، حرفی برای گفتن ندارند. حمیدرضا عصبانی شده و با یکی از آن ها درگیری لفظی پیدا می کند، کمی جلوتر به هر زحمتی شده، خود را به جاده سمت چپ و آن سوله می رسانیم. وسایل را گذاشته و به دنبال سرویس بهداشتی برای وضو و اعمال ماقبل آن می گردیم تا نماز بخوانیم. آدرسش را پرسیده و به سمتش می روم، اما بر سر راه زنجیره انسانی نیروی انتظامی قرار دارد، به من می گویند سرویس بهداشتی نزدیک عراق است، بر می گردم. دوباره آدرس می پرسم، ساختمانی را به من نشان می دهند که دیواری از کانتینر فاصله بین من و آن است، دوباره به آن سمت می روم، اما این بار می گویند:” اصلا سرویس این طرف نیست، همون طرفه!” ساختمان را به او نشان می دهم و می گویم می دانم آن جاست، می گوید:” تو که میدونی بیا برو!” از این رفتار آن ها تعجب می کنم، احتمالا مافیا باشند.
ناهارمان کنسروهایی است که از دانشگاه آورده ایم. ناهار که می خوریم عباس تازه می رسد، اما کنسروی نمانده است، از هر گوشه ای نصف کنسروی به سوی او راهی می شود. برعکس قیافه اش پسر مظلومی است، وانمود می کند پلیس ساده ای است، مثل پدرش که خودش می گوید معلم است، اما جمع ما که متفق النظریم که اطلاعاتی است.

گذرنامه ها می رسد، اما از گذرنامه ابوالفضل خبری نیست، بچه ها حرکت می کنند، من و محمد و محمد ابراهیمی می مانیم تا بعد از رسیدن گذرنامه ابوالفضل چهار نفره راهی شویم. رسول که می رسد از این می گوید که گذرنامه چند نفر اشتباها با گذرنامه کسانی که قرار بوده دیرتر بیایند در تهران مانده است و ابوالفضل هم یکی از آن هاست. من و ابراهیمی از آن ها جدا شده و راهی می شویم و قبل از گیت اول به گروه عباس می رسیم. نزدیک مرز شده ایم که محمدرضا خودش را به ما رسانده و عجله او برای رساندن نامه اتوبوس ها به آن طرف مرز، بر سرعت ما می افزاید، اما در ناحیه صفر مرزی ما برای نماز توقف می کنیم و محمدرضا به جمعیت پشت درهای خروج می پیوندد.
بعد از نماز راهی می شویم و بالاخره خود را به گیت های عراق می رسانیم، بچه ها از تغیر چهره ناگهانی نیروهای نظامی متعجبند. صف های ثبت ورود بسیار شلوغ است، علی را که سابقه خوبی در انتخاب صف دارد، جلو می اندازیم و بقیه پشت سر او به صف می شویم. نوبت به علی که می رسد، مسئول مربوطه می رود. نیم ساعتی می گذرد اما از او خبری نیست، صدای اعتراض بلند می شود، گروه ما به صف کناری اضافه می شود، اما مسئول آن هم می رود. این بار رفتن او طولی نمی کشد، وارد عراق می شویم.
خود را به بچه های کاروان می رسانیم، ظاهرا ما آخرین نفرات نیستیم، هنوز عده ی زیادی هستند که نرسیده اند، جواد از من می خواهد تا در محوطه بگردم و بچه های کاروان را پیدا کنم. آخرین نفرات هم جمع شده و به سمت اتوبوس راهی می شویم، در میانه راه خبر می رسد اتوبوس ها رفته اند، جواد از رسول پیگیری می کند و می گوید رسول در کنار یک اتوبوس در جایی غیر از محل اتوبوس ها منتظر ماست. به آن سمت حرکت می کنیم، ولی دو نفر در جلوی مسیر به طرف دیگری می روند، خود را به آن ها می رسانم و علت را می پرسم، می گویند افسر عراقی به اینجا راهنمایی کرده است. به مسیر بر می گردیم، رسول را می بینیم، مافیا یا پلیس بودن نیروهای نظامی هم برایم مسئله ای شده است.
راهی کاظمین می شویم، همه اتوبوسها برای رسیدن بقیه و خوردن شام در موکبی میانه راه توقف کرده اند، ما که می رسیم شام تقریبا تمام شده است و چیزی بیشتر از یک کف دست برنج نصیبمان نمی شود و اتوبوس ها هم آماده حرکتند. کوله ها را از اتوبوس برداشته و به اتوبوس خودمان می رویم. خسته تر از آنی هستیم که بخواهیم غیر از خواب کاری بکنیم.
از تشنگی از خواب بیدار می شوم، با دیدن بیرون اتوبوس می فهمم به کاظمین رسیده ایم، چیزی نمی گذرد که اتوبوس ترمز می کند. اولین اتوبوسی هستیم که رسیده ایم، بعد از کمی انتظار راهی محل اسکان می شویم. سر اولین پیچ حسین من را با پرچم به عنوان راهنما می گذارد تا بعد از آخرین نفر به جمع اضافه شوم. حسن هم موقعیت را غنیمت شمرده و من را سوژه عکاسی خودش می کند. به محل اسکان می رسیم و برای خواب آماده می شویم، اما املت و آبمیوه خبر خوبی برای ما که شام نخورده ایم است و اولین برخورد با نان های عراقی در این سفر.
اسکان خانه ای مسکونی است و در دست زدن به وسایل آن احتیاط می کنیم، اما صاحبخانه که می رسد، چیزی در یخچال و روی میز آشپزخانه باقی نمی گذارد. حالا دیگر چیز هایی که به آن ها دست نمی زدیم، در شکممان جا دارد. او احتمالا یک پلیس خوب است، شاید دکتر باشد…

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارید

اطلاع از
avatar
wpDiscuz
Unknown link.