۱۱:۱۷ ق.ظ ۱۳۹۶-۰۹-۱۶

روایتی از ازدواج دانشجویی

علم بهتر است یا هر دو؟!

بابا از استاد راهنمایش شاکی میشود و مامان میگوید یک بار برای کاری آمدم دانشکده شما و او را دیدم، چقدر بامزه حرف میزند و بازهم غش غش میخندند.

نویسنده:

راه راه: مثل بقیه آدم معروف ها در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشودم و در یکی از محله های جنوب شهر بزرگ شدم. البته هنوز خیلی بزرگ نشدم و ممکن است مامان و بابا روزی درسشان تمام شود و ما هم سر و سامانی بگیریم. آنوقت شاید من در یک محله دیگر بزرگ شوم.
مامان و بابا خیلی آدم های سرخوشی هستند و تا ولشان میکنم و میگیرم میخوابم شروع میکنند قصه های دورانی که هم دانشگاهی بودند را تعریف میکنند و غش غش میخندند انگار نه انگار من نه ماهه کوچولو خوابیدم. مادرم هی میگوید ما یک استاد داشتیم که رشته ش فلان مهندسی بود ولی فلسفه خوب میدانست و بابا که فلسفه دوست دارد و از بد روزگار یکی از این رشته های مهندسی آبکی را خوانده کلی حال میکند و یاد ایام شباب…
آخر بابا هم دو سه واحدی با این استاد مامان اینا درس پاس کرده.

یا مثلا بابا از استاد راهنمایش شاکی میشود و مامان میگوید یک بار برای کاری آمدم دانشکده شما و او را دیدم، چقدر بامزه حرف میزند و بازهم غش غش میخندند.
یا مثلا میرویم یک مهمانی با دوستان قدیمی بابا، آنجا دوستان مامان را پیدا میکنیم و در راه برگشت درحالیکه مامان تلاش میکند جلوی من را بگیرد که خودم را از پنجره بیرون نیندازم برای بابا تعریف میکند که فلان دوست شما با هم دانشکده ای من ازدواج کرده و چند روز بعدش چتر میشویم خانه آنها و باز مامان و بابا غش غش میخندند.

اخیرا هم مامان گیر داده که چرا آخر پایان نامه ات ننوشتی با تشکر از همسرم که صبورانه مرا در این راه یاری کرد؟
و بابای بیچاره تاحالا هزار بار توضیح داده که من اصلا آن موقع ها تو را نمیشناختم و مامان میگوید اگر مرا نمیشناختی پس کدام فلان فلان شده ای را میشناختی و قهر و فین فین و اینجور مقولات و آخرش هم یک پیتزایی همبرگری چیزی میرود تو پاچه بابا.
وقتی میرویم غذا بخوریم یک تکه نان خشک از گوشه کنار غذایشان میدهند من سق بزنم که صدایم درنیاید و چهار تا عکس با من و غذاهایشان میگیرند و غش غش میخندند و برمیگردیم خانه!

خود مامان هم تا چشم عشقولی من را دور میبیند میرود سر لپ تاپ که همیشه از من قایمش میکنند، من هم زودی بیدار میشوم تا فکر نکند من حالیم نیست.
مامان و بابا درحالیکه غش غش میخندند دارند به طرفم می آیند…
این غش غش از آن غش غش های همیشگی نیست، من که هنوز کاری نکردم، پوشکم خشک خشک است ولی مامان معتقد است که باید به موقع عوضش کنند.

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارید

اطلاع از
avatar
wpDiscuz
Unknown link.