telegram

۱۱:۱۴ ق.ظ ۱۳۹۵-۱۰-۱۳

شعر طنز

وهابیت نامه

محمد به یاران خود امر کرد
که باید در این وهله هر رأس مرد
کچل کرده سر را دهد صیقلی
چنان خربزه دست مش ممدلی
عزا هم نگیرید چون بدعت است
شفا هم نگیرید چون بدعت است

راه راه:

به نام خداوند مهر و وفا
خدای محبت، خدای صفا
بنا شد بگویم برای شما
از افکار یک قوم پر ادعا
گروهی ملقب به آل سعود
که جز زشتی و شر در ایشان نبود
حدود دو صد سال پیش از کنون
کسی آمد و داشت درد جنون
محمد که بود ابن عبدالوهاب
کمی مغز او کرده بود التهاب
به دنیا بیامد به نجدِ حجاز
به جای عبادت به جای نماز
به هر حکم اسلام کرد اعتراض
زبانش همیشه به هر جا دراز:
که ای امت جاهلیت پرست
منم آن که از هر کسی حق تر است
خبر دارم از دین و آیین تان
خدا دست و پا دارد و جسم و جان
توسل، شفاعت، زیارت حرام
همین است دین خدا والسلام
هر آن کس که جز این بگوید بد است
از اسلام خارج شده مرتد است
.

۲۰۱۷-۰۱-۰۲-۱۰-۵۸-۵۵-۱۸۶۱۷۳۲۳۶۴
همه تا به ششصد سَنه پیش از این
به کُل مشرکند و جهنم نشین
هر آنچه خبر داد و از هر چه گفت
فقط چرت بود و فقط حرف مفت
چه چاره که خورشید داغ حجاز
اثر کرده در مغز این حقه باز
چرندی که می گفت از خود نداشت
که این ریشه را ابن تیمیه کاشت
همان کس که با حکم مردان دین
پس از اندکی شد به زندان قرین
چرا که از اسلام رنگی نداشت
سخن هاش رو به جفنگی گذاشت
به هر حال فرزند عبدالوهاب
پس از اندکی زحمت و پیچ و تاب
بسی طعنه ها خورد و سرکوفت خورد
در آخر سقط شد و افتاد و مرد
ولی حیف، شیطان به سرعت رسید
کمی قبل مرگش به او داد امید:
بگو مثل تو کِی خدا آفرید
جهان، عالِمی را بِه از تو ندید
چه فکری چه هوشی چه دشداشه ای!
چه دستی چه پایی عجب لاشه ای!
نباید که افکار پرمغز تو
گهر های تکفیری نغز تو
بماند بپوسد که حیف است، حیف
“که فرصت عزیز است و الوقت ضیف”
درِ گوش او آنقَدَر گفت و گفت
که در صورت او گل از گل شکفت
بسی ذوق کرد و بسی حظ نمود
بناگوش خود را به خنده گشود
قدم در صدور جفنگش نهاد
ولی چون کسی گوش بر او نداد
تلگراف زد پس به ابن سعود:
-پس از احترام و سلام و درود
و اینکه تویی مرشد و پیر من-
به هنگام تبلیغ و تکفیر من
به دستورت آید اگر لشکری
بر این مملکت می کنی سروری
خلاصه به تحریک صحرانشین
.
۲۰۱۷-۰۱-۰۲-۱۰-۵۹-۰۱-۱۱۵۹۶۹۴۱۹۶
به تحریک اقوام هر جا نشین
به تحریک هر شهر و هر کس که بود
به هر جا که می شد تهاجم نمود
که دِرعیه شهر فقیر و‌ دنی
شد از سرقت پول مردم غنی
در آخر سعودی به شاهی رسید
به اهل دیانت تباهی رسید
محمد به یاران خود امر کرد
که باید در این وهله هر رأس مرد
کچل کرده سر را دهد صیقلی
چنان خربزه دست مش ممدلی
عزا هم نگیرید چون بدعت است
شفا هم نگیرید چون بدعت است
تولد گرفتن به کل بدعت است
خر و اسب، سنت، اُتُل بدعت است
چرا چون زمان پیمبر نبود
بخاری و وان و سماور نبود
ولی کاخ و جت های شخصی ما‌
همه سنت اند و به رنگ خدا
پیمبر بگوید حدیثی عجیب
در اوصاف این مردم نانجیب
بیاید برون شاخ شیطان پست
ز نجد و بیایند اقوام مست
که سر های خود را تراشیده اند
عذاب خدا را سبک دیده اند
در آخر بگویم به آل سعود
بهایت بُوَد کمتر از نرخ کود
در این گِل بمانی، پس از چند سال
شوی از جهان پرت چون آشغال

    یوسف
    دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵

    عالی بود

    غزل
    دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵

    بسیارزیبا بود

    زینب
    چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۵

    سلام.عالی است.