تذکره‌ی آن قلدر چکمه‌پوش

زادالله حماقته

البته او نیست خدایش هست، ارتش او بییییسسسست دقیقه‌ی تمام تا آخرین قطره‌ی خون که نه، تا آخرین گلوله هم که نه ولی به هر حال ایستادگی کردند.

بُمبر من!

بیماری حق بشر اما بشود خوب
در نسخه‌ی صلح بشری بوده دوا بمب

حالی‌ت شد!

بیاید «فاتح و سجیل و ثاقب»
شبیه گل، دهانت را بگیرد

نصیحتی به اهرمن

به دستم درفش دلیران دشت
به کوری ضحاک‌های پلشت

نمایشگاه کتاب چگونه رونق گرفت؟

فرهیختگان سرخ کردگی!

فی‌الفور سوله‌ای را اجاره کردند که به سیسشان نمی‌خورد و چندین کتاب از این‌ور و آن‌ور جستند و در آن ریختند و بر سردرش هم بنری عظیم الجثه نصب کردند با عنوان «نمایشگاه کتاب».

عنوان