اما بعد از دانشجویی اگر کارآفرین نشدیم حتما میرویم و با یک کارآفرین مشورت میکنیم. مثلا آن خانومی که چند روز پیش در مترو به آنهایی که ذرهای هم به صندلی نمیرسیدند، جای نشستن میفروخت.
جوان مبتکر که در پی اخذ مجوزهای تولید به سازمان شماره ۱ رفته بود بعد از بررسیهای نهایی کارشناسانِآفرینگو با در دست داشتن چندین کارت صد آفرین و هزار آفرین با جملهی «کار از تو آفرین از ما» او را به سمت سازمان شماره۲ راهنمایی کردند.
وقتی که هیچ چیز برای کسی مهم نبود و تنها تفریح مردم فوت کردن آشغال بین انگشتان پایشان بود، یکدفعه یک نفر فریاد زد: «حالا شام چی بخوریم؟» حتی در برخی از نقلها در ادامه گفت: «نگاه توروخدا! بچهم پوست استخون شده!»