خاطرات روز سوم انقلاب غشی

گونی سفید

جانشان بالا می‌آید از شصتشان استفاده کنند یا دوتا فحش کامنت کنند. مجبور شدم خودم بیست تا از پیج‌های خشکیده‌ام را فعال کرده و به تعداد لازم، فحش بنویسم.

کمتر حرف بزنید

ماه عسل یا آدم ربایی؟

اعضای سازمان همیشه مثل یک جغد دانا به همه چیز با دقت بسیار نگاه می‌کنند. اصلا به صورت خود نگاه کنید. خداوند به شما چه داده است؟ چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یه گردو! یعنی ای مردم بیشتر ببینید و کمتر حرف بزنید!

بیانیه نهایی به ملت ایران

من ناجی شما هستم

فوراً و بدون پرسیدن هیچ سؤالی، به خیابان‌ها بریزید. من از پنجرهٔ اتاق امنم شما را می‌بینم و تشویقتان می‌کنم. آزادی من وابسته به آزادی شماست!

جهنم غیرانتفاعی مسئولین – قسمت دوم

اینجا هر روز ۲۱ تیرماه است

رضاخان با شتاب از جا بلند می‌شود. چکمه‌ها را مرتب می‌کند. یقه لباسش را صاف می‌کند. حتی سعی می‌کند حالت چهره‌اش را رسمی‌تر کند. او را تا جلوی دری بزرگ می‌برند که روی آن نوشته شده است: «کنفرانس تهران – ورود مقامات اصلی».




عنوان