مردها به طور کلی نصف عمرشان را در صف بانکها و صندوقها گذرانده و دنبال ضامن برای وامهایشان هستند و طبیعتا همان زمانی که مردها دارند ضمن این جستجو تلف میشوند همه گزینههای موجود هم یا دستهچک ندارند یا برای خیلیها ضامن شدهاند یا احتیاطا دچار دررفتگی میشوند.
پدربزرگ میگفت: «علی -که من باشم- تنهاست و باید خواهر و برادری داشته باشد تا وقتی بزرگتر شد، در پرداخت قستِ وامهایش از آنها، کمک بگیرد.» پدربزرگ میگفت که او که همان«من» باشم، اگر چند خواهر و برادر داشته باشم و روزی جایی نیاز به ضامن پیدا کنم.
مسؤول دغدغهمند که بسیار خشمگین شده بود جوانی را که پا در کفشش کرده بود، در چاه نفت انداخت تا مشکل ضمانت وام جوان برای همیشه حل شود و از چاه نفتی که متعلق به بیت المال بود محافظت نماید.