نسل رفاقت رفته و نسل رابطه آمده
سعید پیردوست، رفیقِ ستاره

سعید پیردوست از آن چهره‌هایی است که بیشتر از آن‌که بازیگر باشد، یک خاطره جمعی برای ایرانی‌ها است؛ خاطره‌ی بی‌شیله پیلگی قدیم. او متولد ۱۳۱۹ در تهران، و سال‌ها جزو چهره‌های آشنای سینمای قبل از انقلاب بود. آشنا اما نه به خاطر ستاره بودن. بلکه یک بازیگر مکمل اما باورپذیر و صمیمی با مخاطب. خودش می‌گفت: «من ستاره نبودم، رفیق ستاره بودم.»
سال‌ها بعد، در دهه هفتاد و هشتاد، با سریال‌هایی مثل «شب‌های برره» و «مرد هزارچهره» و «پاورچین» و «نقطه چین» و چند سریال کمدی دیگر، دوباره به چشم آمد و نسل جوان‌تر هم او را شناخت. این‌بار در قالب کمدی. پیردوست در تمام این نقش‌ها همان بود که بود. گویی اصلا بازی نمی‌کرد. بلکه خودش را جلوی دوربین می‌آورد و دیالوگ‌ها را از زبان خودش می‌گفت.
کمدی سعید پیردوست از آن جنس کمدی‌هایی نبود که با داد و شکلک و اغراق بخواهد تماشاگر را بخنداند. خنده از دلِ احساس صمیمیت مخاطب با او بیرون می‌آمد. از سادگی‌اش، از نگاه معصومش، از مکث‌های به‌جایش و از واکنش‌هایی که بی‌اختیار بامزه می‌شد. او بلد نبود ادا دربیاورد، و همین «ادا نداشتن» بزرگ‌ترین سرمایه‌ی کمدی‌اش بود.
در سینمای قبل از انقلاب هم رگه‌هایی از این طنز ساده و مردمی در بازی‌اش دیده می‌شد، اما بعد از انقلاب و به‌خصوص با حضور در سریال‌های مهران مدیری بود که وجه کمدی‌اش حسابی به چشم آمد. در «شب‌های برره» با نقش خانِ بالا برره را بازی کرد اما انگار اصلا داخل تیم نبود. خودش بود. جدا بود. مثل بقیه اگزجره ساده‌لوح به نظر نمی‌آمد. یک پیرمرد دوست‌داشتنی که نقشش را به عنوان مکمل در آورده اما ادا در نمی‌آورد.
مهران مدیری درباره‌ی او گفته بود: «پیردوست از آن آدم‌هایی بود که کافی بود وارد صحنه شود، فضا عوض می‌شد. لازم نبود کاری بکند.» مدیری چند بار اشاره کرده بود که حضور پیردوست خودش ایجاد موقعیت طنز می‌کرد، بدون بازی اغراق‌آمیز.

کمدی پیردوست کمدیِ واکنش بود. یعنی لازم نبود کاری بکند؛ کافی بود نگاه کند، مکث کند، یا یک جمله‌ی ساده را با لحن خاص خودش بگوید. همین‌ها صحنه را می‌گرفت. نگاهش وقتی جا می‌ماند، لبخند خجالتی‌اش وقتی گیر می‌افتاد، یا طرز ایستادن و دست‌وپایش، همه تبدیل به ابزار طنز می‌شدند، بدون این‌که زور بزند.
نکته مهم این بود که او هیچ‌وقت شخصیتش را قربانی خنده‌ی مخاطب نکرد. حتی وقتی نقش آدم ساده‌لوح را بازی می‌کرد، تحقیرش نمی‌کرد. مسخره‌بازی درنمی‌آورد. کرامت شخصیت را نگه می‌داشت. برای همین تماشاگر به او دل می‌بست، نه این‌که فقط به او بخندد.
به‌نوعی می‌شود گفت سعید پیردوست نماینده‌ی کمدی نسل قدیم ایرانی بود؛ کمدی‌ای که از دلِ شخصیت درمی‌آمد، نه از دیالوگ‌های زورکی. کمدیِ با وقار و متین. برای همین هم امروز که صحنه‌هایش را می‌بینیم، بیشتر از خنده، یک لبخند گرم و نوستالژیک روی لبمان می‌نشیند. انگار این پیرمرد را سال‌ها می‌شناختیم.
پیردوست البته در سال‌های آخر عمرش مورد بی‌توجهی قرار گرفت و خانه‌نشین شد. می‌گفت: «بازیگری مثل من نباید برای نقش دنبال تهیه کننده بدود. آن‌ها باید هرجا صلاح دانستند از ما استفاده کنند.» حرفی که کلی گله و شکایت پشتش بود. اما بین رئالیتی شوهایی که بازیگران اتوبوسی در آن ریخته‌اند گم شد. می‌گفت: «ما نسلِ رفاقت بودیم. حالا نسلِ رابطه آمده!»
سرانجام او در شانزدهم دی‌ماه سال هزار و چهارصد و چهار، دار‌ِفانی را وداع گفت. اما خاطراتش در دل فرهنگ ایرانی زنده ماند.

ثبت ديدگاه