روزنوشتهای یک ماهواره
از اون بالا پیام میآیه
۱۰:۰۸ ق٫ظ ۱۴-۱۰-۱۴۰۴
روز اول یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴
ساعت ۱۶:۴۸ به وقت تهران به همراه ظفر ۲ و پایا به فضا پرتاب شدیم. خوب شد که ساتنا را همراهمان نفرستادند وگرنه هی میخواست تراکنشهایش را چک کند. هنوز زمان بازگشتمان مشخص نشده. شاید با برف سال دیگر. فعلاً که در حال چرخش هستیم.
بعد از رسیدن به مدار با ظفر ۲ و پایا شروع کردیم به خواندن «رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمیرسیدیم تو راه بودیم خوش بودیم سوار موشک سایوز بودیم.»
بعد از استقرار کامل در مدار اولین پیامم را به زمین فرستادم و گفتم: «سسسلللااااممم.» ابتدا همه نگران شدند و فکر کردند مغزم عیب کرده؛ ولی سریع گفتم که شوخی کردهام. خیال همهشان راحت شد و با دست و جیغ و هورا در حد عرف به ابراز احساسات مشروع پرداختند.
روز دوم
از اول صبح نشستم به خواندن پیامهایی که برایم آمده بود. از همان دیشب که اعلام کردند مردم پیامها و دلنوشتههای خود را برای قرار گرفتن نمادین بر روی من ارسال کنند همهاش در حال لرزیدن و دریافت پیام هستم. قرار است ۳ پیام برتر را انتخاب کنم. بعضی از پیامها خیلی خندهدارند. مثلاً یکی نوشته «از اون بالا روی اسراییل تف کن.» یا یکی دیگه نوشته «زمین بشی، ماهواره بشم دورت بگردم» بعضیها هم که اصلاً نمیدانند کارکرد من چیست. مثلاً یکی نوشته «سر بشقاب رو یه ذره بچرخون. میخوایم جمتیوی ببینیم.»
روز سوم
دیروز پیامها خیلی وقتم را گرفت. هر پیام را که میخواندم با خودم میگفتم «این یکی را هم بخوانم و بعد فقط کار کار کار.»؛ ولی تا شب وقتم گرفته شد. امروز دیگر به خودم گفتم خوردن و خوابیدن بس است. مثلاً آمدهای اینجا کار کنیها. جماعتی آنجا چشم به راه اطلاعات ارسالی تو هستند. برای همین دوربینم را روشن کردم و یک عکس از خیابانهای تهران گرفتم و به زمین فرستادم. زیرش هم نوشتم «به بچههه بگید دستش رو از تو دماغش دربیاره.»
ثبت ديدگاه