شازده کوچولو و ارز ترجیحی
داستان مشهوری از اینتُوان دو سنت اگزوپری برادر آنتوان
۱۰:۰۱ ب٫ظ ۲۵-۱۰-۱۴۰۴
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند، نمیتوان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچچیز را ندارند. آنها چیزهای حاضر و آماده از دکان میخرند، حتی؛ اما چون دکانی نیست که دوست بفروشد، ماندهاند بیدوست. تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن.
شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟
روباه گفت: اول باید هوار تومن ارز ترجیحی را به نامهای مختلف به من بدهی بدون آنکه مرا بشناسی. زیرا همانطور که گفتم آدمها وقت شناختن هیچچیز را ندارند. آنها چیزهای حاضر و آماده از دکان…
شازده کوچولو وسط حرف روباه پرید و گفت: خُب حالا! اگر بدون شناختن تو، به تو ارز ترجیحی بدهم آن وقت چگونه میتوانم سرنوشت ارز مذکور را از تو پیگیری کنم تا ببینم آن را به مصرف کاری که قرار بوده، رساندهای یا در بازار فروختهای؟
روباه گفت: برای این کار لازم نیست مرا بشناسی بلکه هروقت خواستی سرنوشت آن ارزها را از من پیگیری کنی، می توانی در یکی از شبکههای اجتماعی پُستی منتشر کنی و اعلام کنی که آنها که ارزهای ترجیحی را گرفتهاند هنوز بازنگرداندهاند آن وقت…
شازده کوچولو بازهم وسط حرف روباه پرید و گفت: آن وقت تو میآیی خودت را معرفی میکنی و ارزهای ترجیحی را باز میگردانی؟
روباه نیشش باز شد و گفت: نه بابا! آن وقت من باید کالاهای اساسی و اجناسی را که قول دادهام و برایشان ارز ترجیحی گرفتهام را به مزرعه وارد کنم. مثلاً همین گندمهای طلایی را نگاه کن!
شازده کوچولو گفت: آهان! یعنی با آن ارز ترجیحی کالاهای اساسی وارد مزرعه میکنی و به دست اهالی مزرعه میرسانی؟
روباه نیشش را بست و نگاهی به شازده کوچولو کرد تا ببیند آیا او واقعاً این سوال را میپرسد یا وی را اُسکل نموده است؟! سپس ادامه داد: نه عزیزم! آن وقت من چندتا برگه و فرم و اینها از گمرک رد میکنم که یعنی مثلاً کالاهای مذکور را وارد مزرعه کردهام.
شازده کوچولو با تعجب گفت: آن وقت چه چیز را به دست اهالی مزرعه میدهی؟ تو که کالایی وارد نکردهای!!
روباه که داشت زیر دُم خودش را لیس میزد گفت: قرار نیست کالایی به دست اهالی مزرعه بدهم بلکه با آن کاغذهای فرضی که گفتم، کالاهای فرضی را به بازار عرضه فرضی میکنم اما پولش را واقعنی از نهادهای متولی توزیع کالاهای مذکور هم، دریافت میکنم.
شازده کوچولو در حالی که داشت سرش را میخواراند پرسید: خب! یعنی تو دوبار پول گرفتهای و تقریباً هیچ چیز تحویل ندادهای؟ من باید چه کار کنم؟
روباه که داشت با چشم، مرغی را در مزرعه دنبال میکرد گفت: سه بار! من سه بار پول گرفتهام چون آن ارزها را هم به گرگ و شغال و کفتار میدهم تا آب کنند. تو هم باید به ارز ترجیحی فحش بدهی و نرخ آن را زیاد کنی تا جای خالی ارزی که به من دادهای پُر شود.
شازده کوچولو درحالی که داشت با یک آفتابپرست بازی میکرد پرسید: میشود؟
روباه که داشت می رفت گفت: وقتی تو کسی را که ارز ترجیحی به او دادهای نمیشناسی و کسی را که خالی باری آورده است را هم نمیشناسی و کسی را که جنس توزیع نشده را گرفته نمیشناسی، باز هم ارز ترجیحی با نرخ جدید را به یکی که نمیشناسی میدهی و همینطور ادامه میدهی تا خودم به تو بگویم هُپ! زیرا همانطور که میدانی چون دکانی نیست که دوست بفروشد، آدمها ماندهاند بیدوست.
شازده کوچولو غمگین فریاد زد: آیا آن وقت اهلی شده و با من دوست خواهی شد؟
روباه هم از دور فریاد زد: اهلی که عمراً اما شاید دور بعدی که خواستی دوباره از سیارهات به زمین بیایی، پیش تو بیایم و با تو دوست باشم.

ثبت ديدگاه