دستانی درازتر از پا

بیرو

نقل است شبی خسته از روزگار شبانی با نوای «دارم میرم به تهران» به پایتخت آرزوهایش گسیل همی‌داشت و از آنجا که فشار آب کارواش وی را به یاد آبشار و آب‌تنی در رودخانه‌های لرستان همی‌انداخت پاشنه کفشش را برهمی‌کشید و مشغول به کار شد.

خانه چلانی!

خانه را او می‌تکاند یکهو مثل تهمتن
بنده هم افراسیاب بی‌پناه و بی‌امان

می‌خری!

غزه چیزی نیست که خاورمیانه یا که دور
هرچه خاور باشد اینجا بنده آخر می‌خرم

ترکاندن غم بادها

مناجات المغتششین

الهی همه‌ی ما در آرزوی چنج این رژیم مردیم آخر خیلی گناه داریم. خودت هم عاشق نو شدنی که بهار را می‌آوری!

اسکار نفتی!

مصدق بود اینجا می‌فرستاد
به روحش....عه ببند آقای فحاش!