رای دیدن هایلایت کسانی را انتخاب کنید که کوچکترین رودربایستی با آنها نداشته باشید. حتی بهتر است کلا بی خیال دوست و آشنا شوید و با هر کسی که احتمال دارد بعدا چشم در چشم او شوید به دیدن هایلایت نروید. اصلا بروید در یک شهر دیگر و هایلایت ببینید, بالاخره ممکن است فردا روز بخواهید از این شهر دختر بگیرید یا دختر بدهید و بعد مععلوم شود پدر زنتان هم هایلایت دیده است و... دیگر مگر آن زندگی زندگی میشود؟ روی داماد که به پدر زن باز شد دیگر باید فاتحه زندگی را خواند!
حسن همینطور راه میرود. کمکم در اثر تنهایی و خلوت گزینی و انس با طبیعت و شکست عشقی و البته نخوردن فست فود و نوشابه، حالتهای عرفانی در حسن ایجاد میشود. او 20 دقیقه دیگر هم همچنان راه میرود و در راه دور خودش میچرخد و شعر میخواند و با دهنش صداهای عرفانی در میآورد.
در سکانس انتهایی فیلم مسئول خرید جمعیت...(جمنا) را میبینیم که در میدان میوه ترهبار دارد برای نشست بعدی موز میخرد. لابلای کارتن موزها نامه آن مانکن را میبینیم که بعنوان کاغذ باطله استفاده شده است.
درست وقتی که زن و شوهر در پارک نشسته اند و زن دارد این ماجرا برای شوهرش تعریف میکند یکدفعه صدای یک بچه می آید. مرد و زن بچه ای را داخل یک ساک در زیر نیمکت پیدا میکنند.
فلاش بک میخورد و میفهمیم که از قضا این بچه, پسر همان مرد بازاری از یک زن صیغه ای اش است و زن بخاطر حفظ آبرویش و از ترس تهدیدات مرد بازاری او را سر راه گذاشته!