داشتم در مورد خودمان فکر میکردم. فکرش را بکن! سالها بعد در اتوبوس کنار هم بنشینیم و بعد از سه ساعت که هر کدام با آب دهن آویزان خوابمان برده و هی کلههایمان ول میشود روی شانه هم...
آن سالها پاییز که نزدیک میشد بوی قیر داغ و رب گوجه فرنگی و سبزی قورمهای که پدرها و مادرها برای زمستان آماده میکردند نشان از آمدن برف و باران و زمستان را داشت.
آخر هفته است و روز تعطیل. میخواستم پسرم این یک روز تعطیل را استراحت کند اما تمرینهایش اجازه نمیدهد. پدرسوخته جدیداً یاد گرفته پنج بار پشت سر هم هاپ هاپ میکند.