نامه‌هایی به فرزندم سیاوش (5)

کپی‌پیست

کمی بیشتر می‌ماندیم، عمه‌ات تصمیم می‌گرفت کاسه‌حنای مادربزرگت را بردارد و کمی رنگ مو قاتی کند و یک کله‌ زرد عقدی تحویل ما بدهد که فرهایش را با اتوی لباس صاف کرده بود.

نامه‌هایی به فرزندم سیاوش (۴)

مدیر کارخانه پدرزنم

مسئله اصلی لباس خواهرم نبود، بلکه پروژه آنجایی متوقف شد که ما هر چه در اطراف و اکناف تا شش نسل قبل و بعد و زیرشاخه‌های هرمی فامیل و دوست و آشنا را گشتیم یک دختر پولدار پیدا نشد که نشد.