گرگ گفت: «خُب بابا! پُرچانگی نکن! برو و زود برگرد.» سپس بیسیمش را درآورد و با پلنگ و شیر که جلوتر داشتند از فرط گرسنگی زوزه میکشیدند، هماهنگ کرد که جلوی پیرزن را نگیرند تا برود چاق و چله شود و برگردد.
میگم اینننجا همهه چیی آرومهههه.... گفتم ایننننننننجا همههههه چییییییی آرووووومه .الان شنیدیییی؟! خب عزیزم صدای آژیر که دیگه دائم هست. حالا بذار ایران حملهش رو بکنه از اینجا دربیام خودم هم باید یه شنواییسنجی برم.