نقل است شبی خسته از روزگار شبانی با نوای «دارم میرم به تهران» به پایتخت آرزوهایش گسیل همیداشت و از آنجا که فشار آب کارواش وی را به یاد آبشار و آبتنی در رودخانههای لرستان همیانداخت پاشنه کفشش را برهمیکشید و مشغول به کار شد.
وی به آزادسازی علاقه داشت چنان که در سنههای بعد به آزادسازی دلار و طلا و سکه روی آورد. ولی از آنجا که نمیتوانستند او را پدر آزادسازی بنامند، او را پدر بیمه خصوصی نامیدند.
به نظر میآید که او در بخش اول، چنین توبه کرده است: «توبه کردم که دگر می نخورم در همه عمر، بجز از امشبو فرداشبو» پس فرداشب و پسون فردا شب و پس پس فرداشب و ... حالا ببینیم چی پیشمیآید و برنامه بچهها.
آوردهاند که روزی به بازار خویش نگریسته و موز را در آن گران بدید، چون علت را جویا شد استکبارستیزی مردمان گواتمالا را پاسخ دادند فلذا فیالفور دستور کودتایی در آن بلاد بداد و پس از مساعدتی شگرف با خاکوبو آربنز همان کرد که با محمد مصدق!