انشایی در مورد دید و بازدید خانوادگی
اندر مصائب یک خاله کوچک

راجع به دید و بازدید خانوادگی انشا بنویسید

به نام خدا ما می‌خواستیم راجع به شب یلدا بنویسیم، ولی امسال همه‌مان مریض شدیم و نتوانستیم در خانه مادربزرگمان جمع شویم. البته مادر مادربزرگمان می‌گوید اینکه صغیر و کبیر فامیل بعد از تولد مهرداد پسرخاله مهری مریض شده‌اند زیر سر ما است، ولی ما قبول نکردیم و گفتیم خود مهرداد داشت مرتب فین فین می‌کرد و همه را مریض کرد. البته خودمان می‌دانیم تقصیر ما است چون حسابی گلویمان درد می‌کرد و سرمان هم داشت منفجر می‌شد ولی به هیچ‌کس نگفتیم تا بتوانیم کیک تولد بخوریم و حسابی با پی اس فایو مهرداد بازی کنیم. البته اگر خانه مادربزرگ هم جمع می‌شدیم دو تا از زندایی‌هایمان که همیشه‌ی خدا با یکی از ماها قهرند نمی‌آمدند و نمی‌گذاشتند هم دایی‌هایمان و پسرهایشان هم بیایند که خیلی حیف می‌شد چون پسر دایی احمدمان خیلی در مافیا حرفه‌ای است. شوهر خاله نزهتمان هم که هیچ‌وقت جایی که شوهر خاله مهری است نمی‌آید چون می‌گوید شوهر خاله مهری توی شراکت حقش را خورده و نمی‌خواهد تا آخر عمر قیافه‌ی نکبتش را ببیند. ولی ما خیلی دوست داشتیم خانه‌ی مادربزرگمان برویم چون آنجا همیشه خیلی به ما خوش می‌گذرد. ما خاله نسترنمان را که هنوز شوهر نکرده تا سرش شلوغ شود و به ما نرسد خیلی دوست داریم و همیشه با گوشیش و همه‌ی وسایلش بازی می‌کنیم.
مادربزرگمان خیلی ما را دوست دارد و ما دلمان می‌خواست مادربزرگمان مادرمان باشد چون همیشه به ما خوراکی‌هایی می‌دهد که مامانمان می‌گوید مضر است و می‌گذارد هرچه دلمان خواست از وسایل خاله نسترن برداریم و بازی کنیم. مثلا چند وقت پیش که خاله نسترنمان یک نقاشی بزرگ روی بوم کشیده بود ما قلموهایش را برداشتیم و دوتا آدم و یک گوسفند روی چمن‌های نقاشیش کشیدیم البته خاله نسترن خیلی گریه کرد و ما را دعوا کرد. مادرمان هم گفت اگر بخواهی با بچه‌های من بدرفتاری کنی دیگر به خانه‌تان نمی‌آیم و بعدش کلی گریه کرد و مادربزرگمان مجبور شد برای آرام کردنش خاله نسترن را دعوا کند و به خاله نسترن گفت هنوز نمردم که بچه‌هایم را از خانه بیرون می‌کنی.
چندوقت پیش هم که رفتیم خانه مادربزرگمان کل کشوهای خاله نسترنمان را خالی کردیم تا اسباب‌بازی‌هایمان را بگذاریم و بعدش دیدیم لپ تاپش را در کشویش لای لباس‌هایش از دست ما قایم کرده است. ما هم به مادربزرگ گفتیم و مادربزرگ برایمان در لپ تاپش کلی کارتون قشنگ گذاشت. البته وقتی خاله نسترن از دانشگاه آمد کلی جیغ و داد کرد که مادربزرگمان گفت لپ تاپ اصلا مال تو نیست و خودم بهت پولش را دادم.
خاله نسترنمان خیلی خوابالو هست وقتی ما روزهای جمعه می‌رویم آنجا، می‌بینم هنوز خوابیده و می‌گوید هفت صبح وقت بیدارشدن نیست و وقتی این را می‌گوید مامانمان باز گریه می‌کند و به خاله‌مان می‌گوید تو می‌خواهی پای من را از خانه بابا ببری ولی فکر نکنم خاله نسترن بتواند پاهایمان را ببرد چون خیلی ترسناک هست. تازه چند شب پیش با بابایمان یک فیلم دیدیدم که داشتند پای یک آقایی را با کلی وسایل می‌بریدند ولی خاله نسترن آن وسایل را ندارد که بتواند پاهای ما را ببرد.
گوشی خاله نسترنمان پر از کلیپ‌های باحال است که ما همه‌اش ازش می‌گیریم تا کلیپ‌هایش را ببینیم البته خاله‌مان همه‌ی کلیپ‌ها را برای مامانمان فرستاده تا دست از سر گوشیش برداریم و در گوشی مامانمان آن کلیپ‌ها را ببینیم، ولی در گوشی خاله نسترنمان که مرتب هم شارژش تمام می‌شود یک حال دیگری می‌دهد.
مامانمان همیشه به خاله نسترنمان می‌گوید تا به ما و دوتا خواهر کوچکمان غذا بدهد و اگر خاله نسترن هم اعتراضی داشت می‌گوید حرف اضافه نزن از بچگی همه‌ی غذاهای تو را من دادم.
ما همیشه دوست داریم تا خدا دو سه تا خاله‌ی دیگر به جای خواهر و برادر به ما بدهد تا بتوانیم هرچه دوست داشتیم به او بگوییم و او هم مجبور باشد انجام بدهد و مادرمان هم از ما طرفداری کند ،چون وقتی خواهرهای کوچکمان به ما زور می‌گویند مادرمان طرف آن‌ها را می‌گیرد و دست آخر هم می‌گوید انقدر روی مغز من راه نروید و ما نمی‌توانیم برای هیچکسی جز خاله نسترن قلدری کنیم.
این بود انشای ما

ثبت ديدگاه