کاریکلماتور
پماد سوختگی

– هوش از سرش پرید، خورد به سقف.

– دلش سوخت، برایش پماد سوختگی زدند.

– دلش آب شد، گذاشتنش توی فریزر.

– خوابش نمی‌برد، برایش لالایی گذاشتند.

– از ترس خشکش زد، بهش آب پاشیدند.

– حرف راست رو باید از آدم راستگو شنید.

– دستش به غذا نمی‌رفت، غذا را برایش آوردند.

– گوش‌هایش سنگین شده بود، ورزش کرد تا سبک شوند.

– چشم‌هایش آلبالو گیلاس می‌دید، برایش آلبالو و گیلاس خریدند.

ثبت ديدگاه




عنوان