تاکسی نقد
پیروزی جاوید
۱۰:۰۱ ق٫ظ ۰۶-۰۶-۱۴۰۴
راننده بر لب جوی یا به قول خودش جوق نشسته بود و گذر عمر را همزمان با تفهایی که داخل آن میانداخت نظاره میکرد. هرازگاهی هم داد میزد: «آزادی یه نفر» نگاهی به داخل ماشین انداختم. فقط پیرمردی بود که حین خواب از دهانش حباب بیرون میزد. به راننده گفتم «اینجا که یه نفره!» راننده با نگاهی که حاوی الفاظ بسیار رکیکی بود جواب داد «خب داش! منم گفتم یه نفر دیگه. بدو چند تا هوار بزن مشتری جور شه بریم. شاگردونگیت هم محفوظه.» آهی از جنس «ای بابا! عجب گیری افتادیم.» کشیدم.
بالاخره ماشین پر شد و راه افتادیم. راننده رادیو را روشن کرد. گوینده خبر گفت: «با کسب پنج مدال طلا برای دومین سال متوالی در بین ۶۴ کشور شرکتکننده در المپیاد جهانی نجوم و اخترفیزیک عنوان قهرمانی را کسب کرد.» راننده رادیو را خاموش کرد و مشتی محکم بر سر فرمانِ ناتوانِ بینوا کوباند و گفت: «ایکهی… لاکردار ببین همهش موفقیت. تو همه المپیکها مدال طلا میگیرن. بعد جوونای ما مُفشون رو نمیتونن بالا بکشن.» پیرمرد که با صدای مشت راننده از خواب پریده بود فینش را خیلی غلیظ بالا کشید و گفت: «ای آقا! آن اعلیحضرت بود که به فکر مردم بود. طوری بارشون میآورد که در مقابل همه سختیها آماده باشن. دهکده المپیک رو هم ساخته بود برای همین روزها. نور به قبرش» خندیدم و گفتم «آره. زور به قبرش» پیرمرد ادامه داد «بله. زورش هم زیاد بود. این هوا» همزمان با گفتن «این هوا» دستانش را باز کرد تا «این هوا» را به صورت کاملاً علمی و عملی به ما نشان دهد که شترق خورد تو صورت راننده. راننده محکم روی ترمز زد. همگی به جلو پرت شدیم. پیرمرد هنوز داشت حرف میزد. رانندۀ ماشین پشتی درحالیکه دنبال آدرس شخصی که به راننده ما گواهینامه داده بود میگشت بوقزنان از کنار ما با تکان دادن دستانش به شکل ناجوری عبور کرد.
مجدد راه افتادیم. پیرمرد همچنان پیرامون المپیکهایی که اعلیحضرت شرکت کرده و مدالهایی که یک تنه، حتی در ورزشهای تیمی کسب کرده بود میگفت. راننده با احتیاط رانندگی میکرد و به پیرمرد گفت: «حالا پدرجان خیلی لازمم نیست به صورت کاملاً تصویری و با کیفیت فولاچدی قضایا رو برامون تعریف کنی. همون صوتی کفایته.» رو به پیرمرد گفتم «اولاً که این المپیاده و المپیک نیست.» پیرمرد جواب داد «جوان! جدیدا شده المپیاد. قدیما المپیک بود.» با خنده گفتم «پدر جان! اینا جفتش دو تاست. در ضمن این قهرمانی رو چند تا جوون ایرانی کسب کردند.» پیرمرد تلاش کرد شیشکی ببندد؛ ولی موفق نشد. رو به راننده گفت: «میشه شما جای من این کار را بکنید؟» راننده با نگاهی در آینه، لبش را گزید و گفت: «جلو آبجیمون زشته.» زن کنار پنجره گفت: «میخواید گوشام رو بگیرم؟» راننده سرش را به علامت نه تکان داد و گفت: «نه آبجی. همچین چیز اهم و مهمی هم نیست.» پیرمرد که همچنان در تلاشهایش جز خروج حجم متنابهی تف موفقیت دیگری کسب نکرده بود گفت: «پسر جون! رو پیشونی من چیزی نوشته؟» چیزی نگفتم. راننده پیشانی پیرمرد را دید و گفت: «چیزی ننوشته. فقط یه ذره چروکه.» پیرمرد گفت: «آخه اینا میتونن مدال بیارن؟ اونم تو المپیک، نه. چیز، المپیکاد جهانی؟!» در گوشیام فیلمهای کسب مدالها با پرچم جمهوری اسلامی را نشانش دادم. پیرمرد حین تماشا دوباره صدای خروپفش بلند شد و گوشی از دستش افتاد. راننده نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: «عه! خوابش برد.» بعد گوشی را برداشت و همزمان با تماشای فیلمها گفت: «احسنت. خوشم اومد. دیدی از اول گفتم این فقط کار جوونای ماست. اصلاً کار خودشونه.» سپس رادیو را روشن کرد و همزمان با صدای رادیو که میخواند «نام جاوید ای وطن … » زیر لب میگفت: «بر طبل شادمانه بکوب …»
ثبت ديدگاه