۱۲:۰۴ ق.ظ ۱۳۹۸-۰۷-۱۳

داستان خانواده بزی که با جامعه جهانی دوستند

درس مهمان نوازی

حبه انگور وقتی داشت میرفت گفت:«هلوشو بگیرم تا لیموشو؟» وقتی این جمله را گفت، شنگول سر حبه انگور را از پاشنه در اتاقش با دمپایی ابری نشانه رفت

راه راه: روزی روزگاری در جنگل سبز، خانم بزه داشت آماده می شد تا به جنگل برود و بچه ها را تنها بگذارد و بچه ها در را روی گرگ باز کنند و توسط گرگ خورده شوند و بعد مادرشان بیاید شکم گرگ را پاره کند و بچه‌ها را از درون آن بیرون آورد و به بچه‌های در خانه پندی بدهد.
آمد از درب خانه بیرون برود که شنگول پرسید:«مامان میروی بیرون؟» منگول نمکدون بازی در آورد و گفت:«پس نه پس دارد می آید تو!» حبه انگور خنده ریزی به حرف منگول زد ولی با پس گردنی شنگول خنده‌اش به گریه تبدیل شد. مادر گفت:«دعوا نکنید بچه‌های خوب! اگر بچه‌های خوبی باشید این دفعه می آیم با گرگ مذاکره می کنم که شما را بالا بیاورد و نیازی به پاره کردن شکمش نباشد. دفعه های قبلی بیچاره کلی درد کشیده. گرگ است ها، یک وقت می زند خودم را هم پاره می کند.» شنگول تا این حرف مادر را شنید گفت:«پس من هم با شما میآیم نمیخواهم ننگ مذاکره برای در آوردن من از شکم گرگ روی پیشانیم بماند.» منگول گفت:«پس چه کسی به گرگ بگوید مادر ما چگونه است و بعد گول بخوریم و در را رویش باز کنیم؟» مادر در این هنگام گفت:«بار اولتان که نیست خنگول ها. بار اول گرگ هم نیست. این دفعه همینطوری در را رویش باز کنید.»
مادر و شنگول از خانه بیرون رفتند. گرگ آمد و زنگ در خانه را زد. منگول پشت آیفون رفت و گفت:«تویی آقا گرگه؟» گرگ جواب داد:«منم منم مادرتون! به دستای سفیدم نگا کنین. آرد سهمیه دولتی زدم بهشون. دروبازکنین گرسنمه.» منگول هم در را باز کرد و گرگ آمد داخل خانه. گرگ تا نشست و خستگی تنش در رفت گفت:«خوب عزیزای من! یکی یکی بیاین جلو بخورمتون. باید بچه‌‌ها یه پندی بگیرن یا نه؟» حبه انگور خنده کنان پیش رفت. چون دیگری سنی از او گذشته بود و باید ازدواج می کرد ولی مادر پول تهیه جهیزیه برای او را نداشت، شکم گرگ و بیرون خانه برای او فرقی نمی کرد. گرگ هم نه چیزی روی میز گذاشت و نه چیزی از روی زمین برداشت و او را یک لقمه چپ کرد.
منگول که تازه چک کردن استوری های اینستاگرامش تمام شده بود گوشی را روی زمین گذاشت و به گرگ گفت:«خوردیش؟» گرگ گفت:«آره.» منگول دستهایش را به هم مالید و رفت پای تلویزیون و پلی استیشن را روشن کرد. چون دفعه قبلی در شکم گرگ دیده بود که گرگ از حال آسان فیفا ۱۲ هیچ باخته است و زودتر از بقیه هم از شکم جر خورده گرگ بیرون آمده بود، با گرگ نشستند به پلی استیشن بازی کردن.
بعد از این که هفت بار لیگ قهرمانان اروپا را با هم بازی کردند و سه بار هم گرگ با تیم استقلال از پرسپولیس با بازی منگول باخت، مامان و شنگول از راه رسیدند. شنگول دوید و توی اتاقش رفت، چون نمی خواست قیافه ایکبیری گرگ را ببیند و به مادرش هم گفته بود که مذاکره با گرگ لکه ننگ است. مامان هم رفت و وسایلی که خرید بود را روی اپن آشپزخانه پیاده کرد. بعد هم برای اینکه شکم پاره کنی های دفعه های قبل را از دل گرگ دربیاورد به گرگ گفت:«تخم مرغ سوسیس میخوری برات بپزم؟» گرگ گفت:«واقعا ممنونم از پذیرایی شما! درس مهمان نوازی به بچه ها می دهید. بله می خورم. ولی اگر نوشیدنی هم باشد خیلی خوب میشود. این حبه انگور توی شکمم بدجور بالا و پایین می پرد.»
از آنجایی که شنگول داشت دلواپسی میکرد و منگول هم دل بیرون رفتن را نداشت، مادر پیشنهاد داد تا گرگ حبه انگور را از توی شکمش در بیاورد و او را بفرستند تا نوشیدنی بگیرد. اینطوری ناخودآگاه مذاکرات را هم انجام داده بود و نیازی هم نبود که برای مذاکره تا سوییس بروند. گرگ تا خواست دست ببرد و حبه انگور را از درون حلقش بیرون بکشد آرد روی دست هایش باعث شد عطسه کند و نتواند این کار را بکند. برای همین منگول دست درون حلق گرگ کرد و به جای حبه انگور، شنل قرمزی را از شکم گرگ در آورد.
شنل قرمزی به محضی که مهمانی گرگ با بزها را دید گفت:«بابا دمتون گرم. گرگه ها! نشستید میخواید باهاش غذا بخورید؟» مادر پاسخ داد:«بله عزیزم! مهمون حبیب خداست.» شنل قرمزی گفت:«بیچاره حبه انگور که منتظر است تا شما با گرگ مذاکره کنید و او را از شکمش در بیاورید. هرچند آنجا داشت با من نقطه خط بازی می کرد.» مادر گفت:«دیدیم نمی صرفد کلی پول توی جیب سوییس بریزیم برای جای مذاکره. برای او هم فرقی نمی کند که بیرون باشد یا در شکم گرگ.» منگول هم ادامه داد:«اصلاً سوییس با پول های ما سوییس شده از بس درونش مذاکره کرده ایم.» گرگ گفت:«حالا میروی برای ما نوشیدنی بگیری؟» شنل قرمزی پاسخ داد:«نه. مادربزرگ منتظر من است تا پیشش بروم.» و راه بیرون را در پیش گرفت.
از سر ناچاری مجبور شدند حبه انگور را هم از شکم گرگ در بیاورند تا برود و نوشیدنی بگیرد. حبه انگور وقتی داشت میرفت گفت:«هلوشو بگیرم تا لیموشو؟» وقتی این جمله را گفت، شنگول سر حبه انگور را از پاشنه در اتاقش با دمپایی ابری نشانه رفت و باعث شد کمی در بیرون رفتن از خانه تعلل کند.

قصه ما به سر رسید. آقا گرگه به تخم مرغ سوسیسش رسید.

به این مقاله چندامتیاز می دهید؟
[تعداد: 2    میانگین: 4.5/5]

1
دیدگاه بگذارید

avatar
1 نظر دادن ها
0 پاسخهای موضوعی
0 دنبال کنندگان
 
پرواکنش ترین نظر
پرطرفدارترین نظرسنجی
1 نظر نویسندگان
ابراهیم کاظمی نوشتن نظرات اخیر
  اشتراک در  
جدیدترین قدیمی ترین بیشتر رای دادند
اطلاع از
ابراهیم کاظمی
مهمان
ابراهیم کاظمی

سوسیس یا سوییس مسئله این است!
داستان پردازیش خیلی خوب بود…

به این مقاله چندامتیاز می دهید؟
[تعداد: 8    میانگین: 4.3/5]