۱۲:۲۷ ق.ظ ۱۳۹۸-۰۵-۱۹

یک هفته از یک کارمند

هیولای کارتی

وقتی آن نصف دیگر کارت داشت از دستگاه بیرون می آمد، خدا را شکر کردم که آن هفت هشت میلیون نفری که برای کارت ملی ثبت نام نکرده اند، ثبت نام نکرده اند

راه راه: شنبه

مثل دیروز در خانه نخوابیدم و رفتم سر کار. کار سختی دارم. فکرش را بکن: توی یک سالن ۴۰۰ متری، دقیقا وسطش، نه یک میلیمتر اینطرف تر نه یک سانتی متر آنطرف تر، مشغول چاپ کردن کارت‌ها هستم. چایی که دم کشید آن را هورت کشیدم. بعدش سری به اینستا زدم. بعد سعی کردم سیستم را روشن کنم. چند فرغون پرونده جدید آوردند و ریختند روی پرونده‌های دیگر. با حساب اینها پرونده ها شد پنج میلیون و هفتصد و سی و یک هزار و دویست و چهل و پنج‌تا. ساعت کاری هم با تمام شدن شمارش و دسته بندی پرونده های جدید به پایان رسید. راه را تا خانه گز کردم.

یکشنبه

باورش برای خودم سخت بود: رفتم سر کار. از کنار سیستم های خالی رد شدم و نشستم پشت میز خودم. دو دقیقه زود رسیده بودم: یکی از آن ژست های من چقدر خوبم گرفتم. سیستم را روشن کردم و پرونده اول را برداشتم. اگر امروز بتوانم این کارت را صادر کنم حساب کار می شود: پنج میلیون و هفتصد و سی و یک هزار و دویست و چهل و چهارتا. تا همه اطلاعات را وارد کردم دیدم امضای آخر رویش نخورده. پرونده را به ابتدای سالن و روی بقیه پرونده های امضا نشده پرت کردم. دیگر صرف نمیکند سراغ پرونده های دیگر بروم. باید بگویم بیایند این پرونده های امضا نشده را ببرند. چایی را خوردم و به سمت خانه رفتم.

دوشنبه

تا نشستم پشت سیستم تند و تند اطلاعات را وارد کردم. دکمه اینتر را برای صدور کارت زدم. نصف کارت از دستگاه بیرون آمده بود که برق رفت؛ کجایش را نمی دانم. فرصت نکرده بودم چایی دم کنم تا سربکشم و بروم خانه. برای همین رفتم سینما. فهمیدم جواد رضویان نباید فیلم بسازد.

سه شنبه

وقتی آن نصف دیگر کارت داشت از دستگاه بیرون می آمد، خدا را شکر کردم که آن هفت هشت میلیون نفری که برای کارت ملی ثبت نام نکرده اند، ثبت نام نکرده اند ؛ وگرنه نمی رسیدم تنهایی اینهمه کارت را صادر کنم. چاپ کارت که تمام شد آن را روی تپه کارت های صادر شده آنطرف در ورودی سالن انداختم. به محضی که با فرغون آمدند تا پرونده های ناقص الامضا را ببرند مادرم تماس گرفت. توی راه خانه هم داشتم با او حرف میزدم.

چهارشنبه

واقعا چطوری قبلاً ۴۵ میلیون کارت صادر کردیم؟! داشتم به این فکر می کردم و اطلاعات نفر بعدی را در سیستم وارد می کردم که یادم آمد آنوقت ۲۹۱ نفر در این سالن جان می کندند. وارد کردن اطلاعات که کامل شد و کلید اینتر صدور را زدم، پای کارگرانی که آمده بودند کارت های صادر شده را ببرند پایشان خورد به سیم و سیستم قطع شد. قسمت بعد سریال هیولا را با موبایل دیدم و رفتم خانه. خوش به حال اینهایی که کارت صادر شده ‌شان را تا سه ماه دیگر می گیرند.

پنجشنبه

پرونده قبلی را باز کردم و کارت را صادر کردم. بعد هم رفتم و آرام گذاشتمش جای تپه کارت های قبلی. اشک‌ از چشمانم سرازیر شد: چقدر برای آن کارت ها زحمت کشیده بودم. برگشتم و اطلاعات پرونده بعدی را وارد کردم. اینتر صدور را زدم و گذاشتم دستگاه جانش را بکند. سیستم را خاموش کردم و چون ساعت کاری تمام شده بود به سمت خانه حرکت کردم. شنبه باید بیایم پرونده مادر زنم را لابلای این پنج میلیون و هفتصد و سی و یک هزار و دویست و چهل و دو پرونده پیدا کنم و کارت ملی اش را صادر کنم. دو سه روز بیشتر وقت نمی گیرد ولی دیگر در خانواده سرکوفت نمی‌خورم که نمی‌توانم یک کارت ساده را چاپ کنم. آن هم از همان هایی که مدل تلفنی شان توی بازار ریخته. نمی دانند که کارت هوشمند ملی‌ست، کارت عضویت باشگاه ایروبیک که نیست.

به این مقاله چندامتیاز می دهید؟
[تعداد: 3    میانگین: 4.3/5]

دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک در  
اطلاع از

به این مقاله چندامتیاز می دهید؟
[تعداد: 6    میانگین: 4/5]