مصاحبه با نویسنده‌ای که دو کتاب جدید به نمایشگاه رساند
برای نوشتن رمان ژلوفن نزدیک چهارصد الی پانصد صفحه یادداشت برداری کردم

مهدی پیرهادی نویسنده سی و یک ساله مصداق بارز کسی است که تمرین را از زمین خاکی شروع کرده و حالا به موفقیت رسیده است؛ چرا که نوشتن دو تا کتاب طنز همزمان در دو قالب مختلف یعنی خاطره و رمان کاری نیست که از عهده هرکسی بربیاید اما او، این مهم را انجام داده و این دو کتاب یعنی «شمشه شد» و «ژلوفن» را به نمایشگاه کتاب رسانده است. به بهانه انتشار این دو کتاب گفتگویی با این نویسنده جوان کشورمان داشتیم.

 

ایده کتاب «شمشه شد» دقیقا از کجا آمد؟

ما اعضای انتشارات میخ با همفکری به این نتیجه رسیدیم که خاطرات طنز مشاغل را چاپ کنیم. سری خاطرات مشاغل، ذیل عنوان «کارکشته» تعریف شد و برای شروع، از جمع آوری خاطرات مرتبط با مشاغلی شروع کردیم که برای مخاطبین میخ خاطرات جذاب‌تر هستند؛ مثلا فراخوان جمع آوری خاطرات روحانیون، بعد هم سراغ خاطرات بناها رفتیم، بعد هم پرستاران اضافه شدند و حالا دوسری دیگر هم درحال آماده سازی هستند، یعنی خاطرات مادران و خاطرات معلمان که ان‌شاءالله به زودی مراحل آماده‌سازی طی شده و به چاپ می‌رسند.

 

آیا شما تجربه بنایی دارید؟ یکی از این بهترین خاطراتتان را بگویید.

بله من تجربه شاگرد بنا بودن را دارم به این دلیل که چند نفر از دایی‌هایم بنا بودند، من هم چند باری در ایام تابستان وقتی مدارس تعطیل بود، وردست‌شان بودم. 

بنده خاطرات زیادی با بناها دارم ولی ماندگارترین خاطره در ذهنم مربوط به اولین درآمدم هست که از بنایی داشتم یعنی به قول معروف وردست بنا بودم، این خاطره برمی‌گردد به سال هشتاد؛ یعنی وقتی که من هفت یا هشت ساله بودم. ما در یکی از روستاهای لرستان زندگی می‌کردیم و برای سرزدن به اقوام به تهران آمده بودیم، اینطوری شد که یک روز با داییم رفتم سرساختمان؛ آن روز در انجام کارها کمک کردم و کلی آجر جابه‌جا کردم. وقتی غروب برگشتیم منزل، دایی بنده به من یک هزار تومنی داد و خیلی برایم باارزش بود. من هیچ وقت این خاطره رو فراموش نمی‌کنم.

 

آیا این کتاب در لایه زیرین، نوعی نقد به مناسبات اجتماعی و فرهنگی هم دارد؟

هدف من بعنوان نویسنده و هدف انتشارات از نشر این خاطرات این بود که افرادی که در این مشاغل، مشغول به انجام کار هستند به عنوان یک شخصیت معرفی شوند. مثلا ما وقتی می‌گوییم بَنا، اکثرا شخصی با لباس‌های خاکی که لوازم بنایی را همراه خود دارد و دست‌هایش هم زخمیست، متصور می‌شوند؛ این درصورتی است که همه این افراد باهم متفاوت هستند و این یکی از اهدافمان بود که مخاطب این مسئله را درک کند؛ اینکه هیچ بَنا و پرستاری مثل یکدیگر نیستند هرکدام خانواده و سبک زندگی مختلفی دارند. همه‌ی بَناها صبح‌ها بهتر کار نمی‌کنند، کسی ممکن است بعدازظهرها بهتر کار کند. همه با کارگرهای خود رفتار مشابه دیگر بناها را نداشته و ممکن است یکی بهتر و دیگری بدتر کار کند. یکی ممکن است بیماری داشته باشد یکی می‌تواند علاقمندی خاصی داشته باشد و آدم‌ها با هم متفاوت هستند.

 

آیا هنگام نوشتن نگران بودید که وجه طنز کتاب باعث شود جدی گرفته نشوید؟

نه واقعا، طنز نوشتن یکی از مزیت‌های این کتاب است اگر قرار بود خاطرات جدی بنا‌ها چاپ شود فکر نمی‌کنم برای کسی جذابیتی می‌داشت مگر برای دانشجویان معماری که بروند بخوانند تا با خصوصیات رفتاری بنّاها آشنا شوند بابت شغلی که در آینده قرار است داشته باشند.

اتفاقا به نظر من طنز در این کتاب خیلی کمک کننده است. اول از همه گارد احتمالی مخاطب را ازبین خواهدبرد. وقتی کسی روی کتاب را ببیند و بخواند خاطرات طنز بنّاها حتما کتاب را باز کرده و خود به خود چندتا خاطره از این کتاب را می‌خواند و این خاطرات این قدر جذابیت دارند که حتما مخاطب رو برای خواندن کل کتاب ترغیب خواهد کرد. بنظرم الان طنز مزیت ماجراست.

 

در این اثر، طنز چه کارکردی برای شما دارد: ابزار روایت، ابزار نقد، یا سپری برای بیان حرف‌های تندتر؟

کارکرد طنز اینجا برای برقراری یک پیوند صمیمی با مخاطب هست، این که مخاطب‌ پذیرا شود افراد چقدر می‌توانند شکل خودشون و متفاوت از یکدیگر باشند؛ اینکه چقدر این آدم‌ها زندگی‌‌های متفاوتی دارند یا بعضا چقدر بامزه هستند. چون ذهنیتی که در مورد بنّاها ممکن است وجود داشته باشد این است که خیلی عصبانی و اخمو هستند، اینکه کارها را دیر انجام می‌دهند و بدقول‌اند اما در واقع اینطور نیست؛ با خواندن این مجموعه روایات هرکسی می‌تواند یک تصویر درست‌تر از این شغل در ذهنش داشته باشد و حتما طنز برای این تصویر‌سازی کمک کننده بوده است.

 

چقدر از این کتاب از مشاهدات واقعی الهام گرفته شده و چند درصد حاصل تخیل است؟

این خاطرات واقعی بناهاست اصلا تخیلی در آن دخیل نشده؛ البته شاید در بازنویسی کمی برای بهتر بیان شدن یک خاطره واقعی برخی چیزها اضافه شده باشد اما اصل ماجرا همه خاطرات واقعی همین آدم‌هاییست که این تجربیات را از سر گذرانده‌اند. بعضا خودم با بناهایی صحبت کردم که عمر خود را صرف این شغل کرده‌اند و تمام این کتاب، خاطرات و تجربه کاری این افراد هست.

 

خب برویم سراغ اثر دیگرتان؛ کتاب ژلوفن را تعریف کنید.

کتاب ژلوفن یک رمان طنز و فانتزیست که داستان یک زن وشوهر را روایت می‌کند به اسم امید و سمانه. آن‌ها سال اول زندگی مشترکشان هست و یک سری مشکلات اول زندگی دارند مثلا رفتار هم را تفسیر می‌کنند، یک جاهایی بدفهمی دارند، لجبازی دارند و مشکلاتی از این دست که حدودا نود درصد زن و شوهرها احتمالا این تجربه را دارند. اما نکته‌ای که در این زن و شوهر وجود دارد این است که هردوی آن‌ها به این آتش دامن زده و آن را بزرگ می‌کنند تا جایی که به نظر می‌رسد ماجرا لاینحل شده و برحسب اتفاقاتی پای یک آدم فضایی به داستان باز می‌شود و بدین ترتیب در داستان کشمکش‌های یک زن و شوهر را داریم بعلاوه یک آدم فضایی فضول، بعد تب و تاب جنگ اضافه می‌شود.

 

کتاب قبل از جنگ نوشته شد یا بعد از آن؟

ایده نوشتن کتاب ژلوفن حدودا هفت هشت ماه قبل جنگ به انتشارات داده شده و تایید شده بود. تقریبا یک سوم کتاب را نوشته بودم که جنگ دوازده روزه شروع شد. من در آن ایام کار را متوقف کرده بودم؛ صبر کردم تا جنگ تمام شد و سه چهار روز بعد از جنگ، مجدد به نوشتن رمان برگشتم. همان زمان به این نتیجه رسیدم که اگر جنگ هم در دل این قصه باشد رمان احتمالا جذابیت بیشتری پیدا خواهدکرد؛ اینطوری روایت‌های جنگی را هم می‌توانم وارد داستان کنم. درنهایت اینطور شد که تمام قصه کتاب، در ایام جنگ رخ می‌دهد یعنی از بیست روز مانده به جنگ شروع شده تا آخرین روز جنگ به پایان می‌رسد، تقریبا یک بازه سی و دو روزه.

 

دو مقوله‌ی به ظاهر متناقض چطور باهم تلفیق شدند؟ آیا جنگ و اختلافات زن و شوهری اصلا بهم مرتبط هستند؟

بنظر من بله این دو کاملا با یکدیگر مرتبط‌اند مخصوصا جنس تنش‌های اوایل ازدواج که طرفین، اختلاف رو یک جنگ تصور می‌کنند و تلاش می‌کنند تا پیروز شوند و حاضر به عقب نشینی هم نیستند. این موارد دقیقا مثل یک جنگ واقعیست و اصلا متناقض نیستند. اتفاقا این جنگ و بستری که جنگ در ماجرا دارد اختلافات امید و سمانه را ملموس‌تر می‌کند.

 

چقدر مطالعات روانشناسی برای این کتاب داشتید؟

خودم تقریبا دو سه سالی هست که متاهل شدم و این اختلافات بین زوجین و روانشناسی همیشه برای من جذاب بوده است. خوب یادم هست که من از دوران دانشجویی که در حوزه داستان نویسی فعالیت می‌کردم، موضوع آدم‌شناسی برام جذابیت زیادی داشت. اگر بخواهم چند مورد از کتاب‌هایی که در این زمینه مطالعه کرده‌ام، اسم ببرم باید به کتاب «تحلیل رفتار متقابل» و کتاب معروف «زنان ونوسی مردان مریخی» اشاره کنم. مخصوصا کتاب اول که خیلی خوب روابط دو انسان رو تشریح می‌کند. یا مثلا کتاب‌هایی که اساتید دینی نوشته بودند. علاوه بر این فیلم هم زیاد دیده بودم. در این زمینه ازدواج و اختلافات زن و شوهری مخصوصا از افرادی که اوایل ازدواج بودند، خیلی پرس و جو کردم. من برای نوشتن این رمان نزدیک چهارصد الی پانصد صفحه یادداشت برداری کردم؛ از خاطرات مختلف، کتاب‌های روانشناسی، فیلم‌ها و مشاهدات و امثالهم.

 

نوشتن کتاب روی زندگی شخصیتون تاثیرگذار بوده؟

نمی‌شود گفت تاثیر نداشته؛ حتما اثر گذار بوده. وقتی شما یک سال به یک رابطه‌ای فکر می‌کنید که درگیرش هستید و قرار است یک رابطه زن و شوهری را بسازید حتما اثر گذار است. من وقتی فصلی را می‌نوشتم برای همسرم می‌خواندم و باهم درموردش صحبت می‌کردیم. بعضی مواقع می‌گفتیم چقدر شبیه چیزی هست که ما تجربه کردیم یا بعضی وقت‌ها هم می‌گفتیم آدم نمی‌تواند انقدر تندرو باشد یا همچین چیزی و این بحث‌هایی که داشتیم حتما در روابط من و همسرم اثرگذار بود.

 

به نظرشما طنز می‌تواند اختلاف و دعوا و جنگ را پایان ببخشد؟

طنز به خودی خود نمی‌تواند این کار را بکند اما می‌تواند که اختلافات را راحت و ساده‌تر به طرف مقابل نشان دهد. مثل آینه شفافی که طرفین می‌توانند خودشان را مشاهده کنند. یحتمل اگر شما بخواهید با کلام جدی و منطق کامل درباره اختلافات زوجینی با ایشان صحبت کنید ممکن است پذیرش موضوع برای آن‌ها سخت باشد و آن‌ها را دچار گارد کند اما با طنز خیلی راحت‌تر میشود مخاطب را همراه کرد.

ثبت ديدگاه




عنوان