دانشجویان از ماجرا مطلع شده و با خوشحالی برای آمریکا سینهچاک کردهاند که در این بین، سربازان خوشحالی دانشجویان را میبینند و به جمع دانشجویان میپیوندند اما در میان تیرهوایی زدن از روی خوشحالی، چند تیر زمینی میشود و سه نفر میمیرند
اندکی از مراسم گذشته است، شدت باران توجه ام را به سمت حیاط جلب می کند، باران مانند شیلنگ آبی که تا آخر باز شده است، به پلاستیک پوشاننده تعمیرات دیوار جانبی راهرو می خورد و مثل جوی آبی روی آن به راه می افتد. ظاهرا این بار باران است که با نطنز لج کرده است، اما مخاطبین همیشگی نطنز حاضر هستند و جمعیت سالن، الان که حدود نیم ساعتی از آن می گذرد از حدود دوسوم سالن گذشته است.
محمدرضا بطری های آب را روی میز چیده و پشت آن ایستاده است و من هم کنار میز نشریات هستم و مهمانان را راهنمایی می کنم تا با کفش وارد شوند. روی پله ها تا ورود به تالار را که موکت شده است، یک لایه موکت دیگر انداخته ایم تا مهمانان با کفش وارد مراسم شوند
تنها چیزی که برای بچه ها عوض شدنش فرقی نمی کند، همین شامپو خمره ای است که به وفور در کاروان یافت می شود، در این یک مورد همه به مال دنیا بی اعتنا شده ایم...