یک بندهخدایی آمد با یک سبیل ناصرالدینشاهی، کف پایش چاک خورده بود. من رفتم برای بخیه کردن کف پایش. شروع کرد به تعریف از خاطرات قوی بودنش. بعد که با یک سرنگ دو سیسی رفتم موضع را بیحس کنم، کسی که نود-نود و پنج کیلو وزن داشت، با آن سیبیل ناصرالدین شاهی خفن، بلافاصله غش کرد!
وقتی بعد از چهارماه با همان سیستم پیشفرض مثبتاندیشی و خوشباورانهای که از بدو کودکی رویم نصب شده است به اداره برگشتم، آنجا بود که متوجه شدم وقت آپدیت این سیستم قدیمیام فرا رسیده. «جای من» را نگه داشته بودند، اما نه روی صندلی اداره بلکه در پوشهای درون فایل زرد رنگِ «کارکنان غیرفعال»!
شاید برای شما سوال باشد چرا قطع کتاب حافظ جیبی بود؟ کمی فکر کنید به جواب آن میرسید. خود شما حاضر هستید با حمل کردن کتاب در ابعاد بزرگتر، از چندصد میلیون جواهر با ارزش بگذرید؟