این توهم «نقطه کانونی توجه مخاطب بودن» و «صف انتظار مخاطبان برای جوشش قلم» از کجا در ابراهیم نبوی شکل گرفته بود و چه شد که کمکم رنگ باخت؟ الگوی نبوی برای شهرت که بود و سومین خودکشی او که منجر به مرگش شد، به پیروی از همان الگو بود یا به دلیل لمس واقعیت، دره عمیق روبرو و پلهای خراب پشت سر؟
بهزاد توفیق فر
داستان مشهوری از اینتُوان دو سنت اگزوپری برادر آنتوان
روباه گفت: برای این کار لازم نیست مرا بشناسی بلکه هروقت خواستی سرنوشت آن ارزها را از من پیگیری کنی، می توانی در یکی از شبکههای اجتماعی پُستی منتشر کنی و اعلام کنی که آنها که ارزهای ترجیحی را گرفتهاند هنوز بازنگرداندهاند آن وقت...
شازده کوچولو بازهم وسط حرف روباه پرید و گفت: آن وقت تو میآیی خودت را معرفی میکنی و ارزهای ترجیحی را باز میگردانی؟
روباه نیشش باز شد و گفت: نه بابا!
- گفت تو توی تماشاچیا وایستادی بیا این قمه رو بگیر.
+ تو هم گرفتی؟
- من توی تماشاچیا بودم آره قَمه رو گرفتم.
+ بعدش چیکار کردی؟
- گفتم چرا این موتوریها رو از توی تماشاچیا جمع نمیکنن؟!
+ با قَمه چیکار کردی؟
- همون توی تماشاچیا شیشه مغازهها رو خرد کردم. نوکش هم گیر کرد به چند نفر.
بهزاد توفیق فر
طنزپرداز
چند پیشنهاد برای رسیدگی به پرونده قاتلان و مجرمان اغتشاشات اخیر
همه مجرمها را ممنوعالخروج کنید. عه! این را باید قبل از مرحله 3 میگفتم. ای بابا! دیگر فایدهای ندارد، هرکس میخواست برود، رفته است. به روابط عمومی بگویید تکذیب کند.
روباه که داشت زیر دُم خودش را لیس میزد گفت: قرار نیست کالایی به دست اهالی مزرعه بدهم بلکه با آن کاغذهای فرضی که گفتم، کالاهای فرضی را به بازار عرضه فرضی میکنم اما پولش را واقعنی از نهادهای متولی توزیع کالاهای مذکور هم، دریافت میکنم.