شرح یک حمله

تیراندازی

داخل سالن همه در حال شام خوردن بودند که دیدم ناگهان ایستادند، با خودم گفتم شاید صندلی‌هایشان میخ دارد؛ ولی چند ثانیه بعد متوجه صدای تیراندازی شدم.

بسته‌تَر

تهدیدهایت شد حنا که پیش ما بی رنگ شد
آن زرد عقدی را بگو از کله چون ‌پنهان کنی؟!

سه روزه

وقت خزیدن توی لاک‌ات هست اینک
نه وقت جفتک یا لگد، یانکی یابو

نامه‌ای به محبوبم

عشق مشکی

بابت به دست آوردن تو کلی تجهیزات ریختم توی آن جهنم و‌ درب و داغانش را تحویل گرفتم.




عنوان