عمو سام گفت: جو! چند بار بگوییم از موتوری جنس نگیر! من پشت سرت هستم! آخرین بارت باشد در حضور من با ابر، باد، مه و خورشید سلام علیک میکنی؟
بایدن رو به او کرد و گفت: تا پیامتان را دریافت کردم خودم را به اینجا رساندم، چه خبر شده؟
حکیمی در آن کشتی بود. ملک را گفت: «من کارم این است. در کشتیها مینشینم و غلامان بیقرار را خاموش میکنم و پولش را میگیرم. شش ماه هم گارانتی دارم بسپاریدش به خودم.»