شنگول گفت:«داداش ننهی ما یه هفته هس مرده، این همه پارچهی تسلیت رو دیواره، کوری؟». گرگ نگاهی کرد و دید شنگول راست میگه و گفت: «داداش تسلیت، نمیدونستم. خدا بیامرزه. حالا چش بود؟»
در همان ابتدای سفر، آستاپ بندر سر راه ایپولیت قرار میگیرد. جوانی بی چیز، جاه طلب و تا دلتان بخواهد رند، که با ایپولیتماتویویچ قرار شراکت می گذارد و در عوض به او در یافتن برلیانها کمک می کند. آستاپ بندر مدیریت این پروژه را در دست می گیرد
هم از هر وسیله در خانه دوتایش را دارد هم شوهرش جارو میکند و هم گل سرش با رنگ گلهای تابلو فرشش ست است و خلاصه چقدر سلیقه و خاک تو سر آقامون که اشغالارم نمیذاره دم در.