یکی از بحثبرانگیزترین نقاط «سینما شهر قصه»، نمایش تصاویر آرشیوی از بهروز وثوقی و فردین پس از سالهاست؛ تصاویری که گاهی ضروری بوده و گاهی کارکردی نداشته است.
دانشجویان کلیه رشتههای مهندسی که در بدوِ ورود به دانشگاه و سر کلاس ریاضیِ پیش، درحالیکه هنوز به استاد میگویند «آقا اجازه! میتونیم مدادمون رو بتراشیم؟» همدیگر را مهندس و گاهاً اینجینیر صدا میزنند.
کاراکترها به غایت کودن و فرصتطلب، یک شخصیت تقریباً فهمیده اما توسری خور و بدبخت که وسط این کودنها گیرکرده و چارهای جز تحمّل آنها ندارد و در مواجهه با این افراد تنها واکنشی که میتواند نشان دهد این است که چشمهایش را گرد کند و با استیصال به یک نقطه خیره شود (نقشی که تا پیش از این بر عهدهی سیامک انصاری بود)
اینکه به مخاطب داخل سالن که آمده برنامه تو را به صورت زنده ببیند توهین کنی یا مسخرهاش کنی، اسمش هرچیزی که باشد طنز نیست؛ حتی اگر خود شخصی که مورد توهین یا تمسخر واقع شده به کار تو بخندد.