خرده‌روایات شاخ‌المسافرین از سفر به افغانستان

بداختر چو از شهر کابل برفت…(قسمت چهارم)

خوبست آتش‌ات بزنند؟ خوب است سر به نیستت کنند؟ ها نگارنده؟ شَتَرَق... می‌کوبم توی صورتم! عجب غلطی کردم.

سیر رشد مطالبات جنبش زنان ایران

دخترک قاچاق‌فروش

وسط بلوغ:
ورود باشکوه به استادیوم پس از سال‌ها مبارزه. و گرفتن عکس با صندلی پلاستیکی شکسته، بوقچی و پرچم تیم.

خرده‌روایات شاخ‌المسافرین از سفر به افغانستان

این قسمت: در شهر مادری رستم

توی طیاره صبحانه خورده‌ایم.» این را هم‌سفرها به خانم‌های خانه می‌گویند که یعنی صبحانه نیاورید. هم‌سفری که از همه بیشتر اصرار داشت «تو رو خدا نیارید»، در انتهای کار که با یک تکه نان، ته ماهیتابه‌ی املت را هم می‌سابد، بالاخره رضایت می‌دهد سفره را جمع کنند.

سیر تطور اخلال‌گران اقتصادی/دارویی/ نزول‌خوری

رستگاری در دقیقه ۹۳

پسر(اشاره به جوانک ۲۴ساله‌ی وثیقه‌ی ۲۰میلیاردی به‌دست) بپّر اون چادر مشکیه که عمه‌ی شوهره از مکه آورده بود از صندوق ماشین وردار بیار، الان جلسه شروع می‌شه. تو راه بتکونش، نفتالیناش بریزه.

خرده‌ روایات شاخ‌ المسافرین از سفر به افغانستان

دندان‌پزشکی در قلمرو قصاب‌ها

گاهی مجبور می‌شوم برای دقایقی از توهم «مثلا الان صدسال پیش است و من دارم می‌روم از چشمه آب بیاورم» بیرون بیایم، پایم را از توی چاله‌ای بیرون بکشم، «چادری» را جمع کنم توی بغلم و بدوم تا به بقیه برسم. اتفاقا شاعر هم می‌فرماید کار هر بزرگواری نیست خرمن کوفتن! که به اینجا ربطی ندارد. همین‌طوری یادم افتاد.