خرده روایات شاخ‌المسافرین از سفر به افغانستان (قسمت آخر)

هر کوچه یک NGO

آخر وقت؛ آقایی که زحمت کشید و ما را تا خانه خاله رساند، انگار که شنیده بود مددکاریم و همه توی NGOها. سر حرفش باز شد که اینجا در هرات هم از خارج خیلی می‌آیند برای کمک و عموما درک درستی از مشکلات محلی ندارند،

خرده روایات شاخ‌المسافرین از سفر به افغانستان(قسمت هشتم)

صفای استانبولی در جوار فعالین فرهنگی

«مسجد جامع هرات» نسبت به بقیه آثار فرهنگی و تاریخی، داخل‌شهرتر محسوب می‌شود. ظاهرش شبیه مسجد کوفه خودمان(از کجا رسید؟!) است. با زائر کمتر در ساعات غیر از نماز، بدون ضریح و مرقد و حوض. متأسفانه دم غروب است که اینجا رسیده‌ایم و وقت هیچ نمازی نیست که در صفوف اهل تسنن، یک‌کم وحدت کنیم.

خرده‌روایات شاخ‌المسافرین از سفر به افغانستان(قسمت ششم)

غار غیرافلاطونی در دهکده جهانی

می‌گوید «توی ایران مجبوری از آن سیاه‌ها روی خودت بیندازی؟» و خنده‌اش را ول می‌دهد توی باد.

خرده‌روایات شاخ‌المسافرین از سفر به افغانستان

بداختر چو از شهر کابل برفت…(قسمت چهارم)

خوبست آتش‌ات بزنند؟ خوب است سر به نیستت کنند؟ ها نگارنده؟ شَتَرَق... می‌کوبم توی صورتم! عجب غلطی کردم.