باید بین مردم فرهنگسازی شود. خوبیت ندارد آدم نسبت به عکس یهویی شوهر عمه اش در حالی که پیژامه راه راه پوشیده و قاچ شتری هندوانه را گاز می زند بی تفاوت باشد و به رفع امور اداری مردم بپردازد.
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. وسطِ یک دریایِ بزرگ و آبی، با ماهیهای رنگارنگ و مرجانهای قشنگ(!)، یک جزیره بود با یک کوهِ بلند. کنارِ این کوه، نرسیده به جنگل، یک جایی بین ساحل و رودِ پر پیچ و خم، یک کلبه چوبی وجود داشت. توی کلبه چوبیِ قصه ما، آقای «بشر»، خانمِ مهربانش به همراهِ پسرِ شانزده ساله و دخترِ هفت سالهاش زندگی میکردند.
در اينجا همه خوانواده ها ماشين و خانه بزرگ دارند مثل ماشين شما چون كارخانه هاي كه در آن كار مي كنند همه ش تعطيل نمي شود مامان مي گويد هيچوقت تعطيل نميشود.